هم نفس با من بمان...
ای تکیه گاه وپناه دوستت دارم کوچه در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید. یادم آمدکه شبی با هم از آن کوچه گذشتیم. ساعتی بر لب آن جوی نشستیم. آسمان صاف وشب آرام. یادم آیدتو به من گفتی:(از این عشق حذر کن! با تو گفتم:(حذر از عشق؟ندانم روز اول که دل من به تمنای تو پرزد باز گفتم:(تو صیادی ومن آهوی دشتم! اشکی ازشاخه فروریخت! رفت درظلمت غم آن شب وشبهای دگرهم! بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم... قاصدک انتظارخبری نیست مرا قاصدک! قاصدک! جدایی آغاز ماجرا اما مرا رهاکردی؟ مرا که رام تو بودم گذشتم از تو و آن پرفریب شهر بزرگ تو کاش از این مردم تو ای بلای دل من گریز جان من تشنه ی پیوند مهر بود دیدار ماکه آن همه شوق وامید داشت با آن همه نیاز که من داشتم به تو اینک من و توییم دوتنها بی نصیب شب تو را صدا کردم صدایت میزنم گوش بده قلبم صدایت می زند. آخرین جرعه ی این جام _نه به ابر به تو می اندیشم! جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب! در دل ساغر هستی تو بجوش!
زیباترین لحظه های
پرعصمت وپرشکوه
تنهایی وخلوت من!
دوستان گلم نظر یادتون نره...!
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم
شوق دیدارتو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
باغ صدخاطره خندید
عطر صدخاطره پیچید:
پر گشودیم ودر آن خلوت دلخواسته گشتیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت.
بخت خندان وزمان رام.
خوشه ی ماه فروریخته درآب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب.
شب وصحرا و گل وسنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ.
لحظه ای چندبر این آب نظر کن!
آب آینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است!
باش فرداکه دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!)
سفراز پیش تو؟نتوانم
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی!من نه رمیدم نه گسستم.)
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم!
حذر از عشق ندانم.
سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!)
مرغ شب ناله ی تلخی زدو بگریخت!
اشک درچشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم.
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم نه رمیدم...
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم!
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...!
قاصدک!هان چه خبرآوردی؟
ازکجا وزکه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی اما اما
گرد بام ودر من
بی ثمر می گردی.
نه زیاری نه زدیار ودیاری
برو آنجا که بودچشمی وگوشی با کس
برو آنجا که ترا منتظرند.
در دل من همه کورند وکرند.
دست بردار از این در وطن خویش غریب.
قاصدتجربه های همه تلخ
با دلم می گوید
که دروغی تو دروغ!
که فریبی تو فریب!
ابرهای همه عالم شب وروز
در دلم می گریند.
تو مهربان بودی
چه سخت تشنه ی جام محبتت بودم...
سخن تمام نشد
ختم ماجرا پیدا
همیشه با تو نشستن
تلاشی بی ثمر بود
بسان خشم زدن روی سینه ی دریا
گره به باد زدن
مرابه مسلخ جلادان
چرا رها کردی؟
اسیر دام تو بودم
کنون کنار کویرم
کویر بی باران
ومهربانی این مهربانترین یاران
بقدر یک ارزن
وفا وخوبی را
به وام بستانی
که مثل مهر درخشان همیشه بخشنده
وهمچون مردم این شهر
مهربانی باشی
بلند بالایم
تو ای برازنده
توای بلندتر از سروها وافراها
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
بر این اسیر غربت گذر توانی کرد؟
بر این کویر نشین
بر این زمهر تو محروم
نظر توانی کرد؟
از هم گریختیم.
وآن نازنین پیاله ی دلخواه را دریغ
بر خاک ریختیم!
دردا که جان تشنه ی خود را گداختیم!
بس دردناک بود جدایی میان ما
ازهم جدا شدیم وبدین درد ساختیم.
اینک نگاه کن که سرار ملال گشت.
وآن عشق نازنین که میان من وتو بود
درداکه چون جوانی ما پایمال گشت!
پرهیز عاشقانه ی من ناگزیر بود.
من بارها به سوی تو باز آمدم ولی
هربار دیر بود!
هریک جداگرفته ره سرنوشت خویش.
سرگشته درکشاکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم وحوا بهشت خویش!
درتاریکی چشمانت راجستم
درتاریکی چشمهایت رایافتم
وشبم پره ستاره شد.
درتاریکترین شبها دلم صدایت کرد
وتو باطنین صدایم به سوی من آمدی.
با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
برای چشمهایم با چشمهایت
برای لبهایم با لب هایت
من با چشم ها ولب هایت انس گرفتم.
شب گرداگردم حصارکشیده است
ومن به تو نگاه می کنم
ازپنجره های دلم به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره آفتابی است
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
وچشم های تو سرچشمه ی دریاهاست!
همه می پرسند:
(_چیست در زمزمه ی مبهم آب؟
_چیست در همهمه ی دلکش برگ؟
_چیست در بازی آن ابرسپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال؟)
(_چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
_چیست در کوشش بی حاصل موج؟
_چیست در خنده ی جام؟
که تو چندین ساعت
مات ومبهوت به آن می نگری؟)
نه به آب
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
نه به این خلوت خاموش کبوترها
من به این جمله نمی اندیشم!
ای سراپا همه خوبی
تک وتنها به تو می اندیشم!
همه وقت
همه جا
من به هرحال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را
تنهاتو بدان
تو بیا
توبمان با من تنها تو بمان.
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو درافتادم باز.
قصه ی ابر هوا راتو بخوان!
تو بمان بامن تنها تو بمان!
من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی است
آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!
پیچک دات نت قالب جدید وبلاگ |